به نام دوست
برای دلم خودم
نشستم روی صندلی و پاهایم را انداختم روی هم و تو را تصور میکنم و صدای شاملو از بلندگوها طنین انداز میشود و فضای سرد خانه را تصرف میکند، به گذشته فکر میکنم و خاطراتم را مرور میکنم، چه گذشتهای داشتم ... ! آهی میکشم و پکی به سیگار میزنم، گلویم میسوزد و به یاد حرف تو میافتم که همیشه در این مورد سرزنشم میکردی. نمیدانم چه شد که نتوانستم ترک کنم و به قولم عمل نکردم. ولی افسوس که فراموشت نکردم. تو نیستی و من دلم را حبس کردم در این تاریک خانه، همیشه از ان میترسم که مباد دیگر دل به کسی نبندم؛ باز تو را میبینم که لبخند میزنی و به من مینگری .
دلم گرفته بود نمیتوانسم چیزی در مورد این حالم ننویسم.
به یاد شاملو
امروز 2 مرداد، نهمین سالگرد احمد شاملو است، در چنین روزی بود که جسم شاملو تنها شد و به سکوت ابدی دچار گشت. این را هرگز نباید فراموش کرد که هنرمند نمی میرد و شاملو هم هنرمندی بزرگ در کل تاریخ این سرزمین است و هیچگاه از یاد خاطرهها نخواهد رفت، روح شاملو در اثارش باقیست در سطر سطر شعرهایش موج میزند، میگذرد و جریان دارد. سعدی چه زیبا میگوید: " سعدیا مرد نكونام نمیرد هرگز، مرده آنست كه نامش به نكویی نبرند" اری شاملو زنده است، مُرد اناند که وحشیانه با تکه سنگی که نام این مرد بر روی ان نقش بسته رفتار میکنند، و به خیال خود اگر سنگ آرامگاه او را در هم زنند و نابود کنند او از یاد خواهد رفت. چه خوش گفتی شاملو "روزگار غریبی است نازنین" !

نظرم در مورد شاملو
شاملو سخت به دنبال ازادی بود، در تمام اشعارش و در تک تک اثارش بوی ازادی میآیید، او چه در دوران شاه، اعتراض خود را به وضع موجود اعلام کرد و چندین بار در زمانهای مختلف دستگیر و زندانی گشت؛ و چه در دوران بعد از انقلاب به صورتی دیگر اعتراض میکرد تا این که در اواخر عمر از کار هنری منع گشت.
در جایگاهای نیستم که این سخنان را به زبان بیاورم، ولی دوست دارم بگویم، تا این که خف بشوم؛ با بخشی از افکار شاملو مخالف هستم یا بهتر بگویم با ان بخش از نظرات شاملو که در مورد خواجه حافظ شیرازی در مقدمه کتاب حافظه شیراز به میان میآورد یا نظراتش در مورد فردوسی، شاهنامه، موسیقی سنتی و... که انها را در دانشگاه برکلی گفته است؛ نمیتوانم اینها را از او قبول کنم. کتابی خریدم که در مورد سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی توضیحاتی داده، امیدوارم با خواند انها حداقل کمی دیدگاهم نسبت به ان نظرات شاملو تغیر کند.
شعرهای او
شعریهای شاملو در روند زندگی من خیلی تاثیر گذار بوده، گاهی به بعضی از اشعارش وابسته شدم، و گاهی با برخی از اشعارش خاطراتم زنده میشود و گاهی ساعتها مینشینم و به دکلمههای او گوش میدهم و اشک میریزم، او را دوست دارم و هیچگاه از شعرهای او زده نمیشوم.
برای امروز هم شعری از شاملو انتخاب کردم که خودم خیلی دوستش دارم به خصوص سطر اخر شعر را، امیدوارم شما هم لذت ببرید.
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
روحش شاد و یادش گرامی.
به نام دوست
سلام
در این روزها تحلیلگران زیادی هستند که پر کار شدهاند و از هر چه که دلشان میخواهد و توان نوشتناش را دارند یا ندارند مینویسند. پس اگر انتظار یک مطلب مهم سیاسی و یک تحلیل ناب سیاسی را از این متن دارید، باید بگوییم که کاملاً در اشتباه هستید؛ یا به عبارتی اشتباه آدرس دادهاند، چون کوچه سیاست اینجا نیست و شما بایید چند متری بروید جلوتر یا اینورتر یا اونورتر ! فرقی ندارد، این روزها همه میتوانند برای شما از وضعیت جامعه سخن بگویند و تحلیلهای جالبی ارائه کنند؛ بعضیها در حال حاضر کشور را گلستان میبینند و بعضی کشور را گورستان ! از این دو حالت خارج نیست. خلاصه ما ادرساش را نداریم، اصلاً سالهاست که از ان کوچه گذر نکردیم و یادمان نمیایید که آن کوچه ادرساش کجاست. پس از شما خواهشمندیم که وقت گرانقدر خود را اگر به دنبال این طور چیزها هستیید در اینجا تلف نکنید، چون چیزی عائدتان نخواهد شد. تمام
خدا بیامرز حضرت محمد مصطفی (ص) جملهای فرمودهاند که بسیار ارزشمند و قابل تعامل است ! در حدیثی آمده که ان حضرت (با حذف کجا و چگونگی حاشیههای حدیث) میفرماید:
الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم۱ .
ترجمه: با بیخدایی میشود فرمانروایی کرد ولی با بيداد هرگز ! ( حکومت با کفر میماند اما با ظلم هرگز! ).

این بود حرف ما، خواستیم سکوت را بشکنیم و در این دل هر چه هست بیرون بریزیم؛ ولی افسوس که قسم را شکستن گناه بسیار بزرگی است ! ولی ای کاش 3 سال پیش قسمی نمیخوردم که در چنین روزی افسوساش را بخورم که چرا این قسم را ... ؟ به هر ترتیب ما حرف دلمان را در چند جمله از زبان حضرت محمد (ص) زدیم؛ حال قضاوت با شما که در این دل سودا زده ما چه میگذرد.
ولی هرگز فراموش نمیشود، نام کسی که جاودانه شد.
در رابطه با همین رسته* که از محمد (ص) به میان اوردم، سراينده خوب کشورمان سیاوش کسرایی شعر وحدت را سروده که آن را برای شما مینویسم تا شما هم از ان لذت ببرید. و همین طور ترانه زیبایی وحدت را که از روی همین شعر خوانند خوب کشورمان فرهاد مهرداد خوانده. (یادشان گرامی. هر دو آنها فوت کردهاند).
شعر وحدت از سیاوش کسرایی:
الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم
والا پیامدار !
محمد(ص)
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمیماند
برپا و استوار
انگاه،
تمثیل وار کشیدی
عبای وحدت،
بر سر پاکان روزگار
در تنگ پر تبرک ان نازنین عبا
دیرینهای محمد (ص)
جاهست بیش و کم
آزاده را که تیغ کشیده ست بر ستم!؟
برای گوش دادن به ترانه وحدت با صدای فرهاد اینجا کلیک کنید.
ته نوشت: عکسی که در این مطلب میبینید خطی است زیبا از یک خطاط ترک. این اثر "محمد" نام دارد، که ان را "حتات عزیز افندی" خوشنویس ترک تبار به خط ثلث سنتی در قرن 19 میلادی نگاشته است و اینک این اثر در ایاصوفیه ترکیه نگهداری میشود.
توضیح ۱ : منبع حدیث ذکر شده؛ شیخ مفید، امالی، ص310 - ملا محمدصالح مازندرانی: شرح اصول كافی :ج 9 ص 383 .
*رسته: جمله
موفق باشید
یاعلی![]()
به نام دوست
سلام
میخواستم امروز در مورد کسی سخن بگویم که جامع فرهنگی ایران معاصر به او افتخار میکرد و میکند٬ نه به خاطر شعرهای او بلکه به خاطر اندیشه و مهربانی و تفکر زیبایی او٬ امروز روزیست که فروغ فرخزاد بر اثر یک سانحه رانندگی در ۳۲ سالگی بدرود حیات گفت و جامعه فرهنگی ایران را غرق در اندوه کرد.
ما به مناسبت این روز٬ یادی میکنیم از این شاعر با معرفی کوتاهی از زندگی و اثار او٬ یک شعر هم از مجموعه شعر عصیان انتخاب شده است برای این پست.
زندگینامه:
فروغ در ظهر ۱۴ دیماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد. اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند. فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او میتوان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد. فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
برای خواندن متن کامل این پست به ادامه بروید.
به نام دوست
سلام به کسانی که از این وبلاگ دیدن میکنند.
بابت این چند روز غیبت باید از همه شما عذر بخواهم. من در این چند هفته سرم شلوغ بود و فقط در حال درس خواندن بودم و به فکر امتحانات٬ برای همین اصلاً وقت نداشتم وبلاگ را به روز کنم. خلاصه بعد از یک غیبت نسبتن طولانی باز گشتم ولی این بار میخواهم متفاوت تر از گذشته باشم و در ضمینههای مختلف٬ مطلب در وبلاگ بگذارم تا شاید این بار که بازگشتهام بهتر از دیروز باشم و این بار با نظرات سازندهتری نسبت به گذشته روبهرو شوم و بتوانم انتظارات را بر آورده کنم.
پس پیش به سوی تغیراتی سازنده در عرصه سایبر !
برای الان یک شعر کوتاه از فروغ فرخزاد انتخاب کردم تا بعد٬ که پر شور تر فعالیت کنم.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
فروغ فرخزاد
به نام دوست
سلام به همه شما.
مهم نیست این چند وقت چرا آپ نمیکردم، این مهمه که من الان دارم برای شما یکی از شعرهای زیبایی که از بدو تولد تا به حال خواندم را تایپ میکنم این شعر یکی از شاهکارهای مهدی اخوان هست، بیشک این شاعر را میشناسید. اگر هم اشنایی ندارید میتوانید به اینجا بروید و با او کمی اشنا شوید.
این شعر که انتخاب کردم شعری است که استاد شجریان هم ان را خوانده و به اعتبار ان افزوده است. شعر قاصدک شعری است که خیلی از افرادی که اخوان را میشناسند شاید با این شعر با او اشنا شده باشند، به اثتثنایی بنده.
قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب.
قاصدک ! هان، ولی ... آخر ... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی - طمع شعله نمیبندم - خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
مهدی اخوان ثالث
از: آخر شاهنامه
به نام دوست
سلام عرض میکنم به همه کسانی که از این وبلاگ دیدن میکنند .
چند روزی بود که میخواستم وبلاگ را به روز کنم ولی وقت نمیشد، ولی بالاخره آمدم تا وبلاگ را به روز کنم، مطالب امروز در چند بخش خلاصه میشود.
اول روز تولد حضرت معصومه را به دوست دارانش تبریک عرض میکنم.
و بخش اختصاصی: برای امروز که روز تولد کوروش بزرگ هست یک نسخه (pdf) از ترجمه متن لوح حقوق بشر کوروش را برای شما اماده کردم که امیدوارم مورد توجه قرار بگیرد.
گایوس پلینیوس دوم میگوید :
کوروش سپیدمه کسی بود که به هر کجای اروپا که پا گذاشت منشاء هنر حیرتآور خود را گسترد.
برای شناخت بیشتر این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین میتوانید از اینجا* (منبع فارسی) و از اینجا*(منبع English) دیدن کنید تا بدانید چرا میگویند کوروش بزرگ.
و شما میتوانید متن لوح حقوق بشر کوروش را از اینجا* بگیرید و مطالعه کنید.
ودر بخش آخر میخواهی با یک شعر یادی کنیم از شاعری که فراموش نمیشود از قیصر امینپور.
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود.
یادش گرامی.
موفق باشید.
یا علی
به نام دوست
سلام...
اول یک عذرخواهی به شما بدهکارم که نتوانستم به قولم عمل کنم، و مقالهای که قول داده بودم برای جشن مهرگان اماده کنم را نتوانستم تکمیل کنم، معذرت میخواهم از همگی شما. به عبارتی باید به من حق بدهید که این کار را نتوانستم تکمیل کنم، چون این ترم واحد بیشتری برداشتم و کمی علاقه به درس خواندن پیدا کردم و میخواهم که این ترم را با موفقیت تمام پشت سر بگذارم....
برای امروز هم یک شعر از برتولت برشت را انتخاب کردم که خواندن آن خالی از لطف نیست .
برای اشنای بیشتر با برتولت برشت (Bertolt Brecht) میتوایند از صفحه مربوط به او در ویکیپدیا استفاده کنید.
یاد بگیر، ساده ترین چیز ها را !
برای آنان كه به خواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر ! كافی نیست ؛ اما
آن را یاد بگیر ! مگذار دل سردت كنند !
دست به كار شو ! تو همه چیز را باید بدانی.
تو باید رهبری را به دست گیری.
ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر !
ای آن كه در زندانی ، یاد گیر !
ای زنی كه در خانه نشسته یی ، یاد بگیر !
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر !
تو باید رهبری را به دست گیری.
ای آن كه بی خانمانی ، در پی درس و مدرسه باش !
ای آن كه از سرما میلرزی ، چیزی بیاموز !
ای آن كه گرسنه گی میكشی ، كتابی به دست گیر !
این خود سلاحی ست.
تو باید رهبری را به دست گیری.
ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن !
مگذار كه با زور ، پذیرندهات كنند.
خود به دنبالاش بگرد !
آن چه را كه خود نیاموختهیی
انگار كن كه نمیدانی.
صورت حساب ات را خودت جمع بزن !
این تویی كه باید به پردازی اش.
روی هر رقمیانگشت بگذار
و به پرس : این ، برای چیست ؟
تو باید رهبری را به دست گیری
به نام دوست
سلام...
ابتدا این روزها را به تمام آشنایان تبریک عرض میکنم و امیدوارم خشنود، سرزنده و دلشاد باشید.
» بعد از چندی بیحوصلگی و خستگی از کارهای روزانه، به دیار آذریهای ایران سفر کردم و یا بهتر بگویم به دیار نیاکان خودم به دیار پدرانم، خلاصه چند روزی را در آن منطقه به سر بردم و پس از گذراندن روزهای زیبا برای انجام کارهایم به تهران برگشتم و بعد از چند روز به فکر به روز رسانی وبلاگ افتادم و برای همین شعر زیبای را برای شما انتخاب کردم.

سوتک
پس از مردن چه خواهد شد نمیدانم
نمیخواهم بدانم:
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم:
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پیدرپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم:
گوشها را بر ستوه آرد
و خواب خفتگان،
آشفته و آشفتهتر سازد
و گیرد او،
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام
اختناق مرگبارم را !
شعر از: موسوی اهری
بعد نوشت: این شعر را خیلی از ما متعلق به "دکتر علی شریعتی" میدانیم، ولی این شعر در کتاب "صدای شعر امروز" توسط "موسسه انتشارات تلاش" چاپ ششم ۸۵، به نام "موسوی اهری" امده. این شعر در کتاب دیگری به نام کتاب "هزار و یک حکایت تاریخی" نوشته "محمود حکیمی" نیز با نام موسوی اهری امده است.
به نام دوست
سلام ...
خیلی خوشحال هستم که این دو آپ آخرم به ترتیب مربوط میشه به روز مادر و پدر. چند وقتی بود که امتحانات تمام شده بود ولی من اصلاً حال اپ کردن وبلاگ رو نداشتم ولی گفتم بروم و به این دنیا یک سری بزنم امیدوارم همه شما شاد و سرخوش باشید.
امروز میخواهم در مورد تنها مولود کعبه سخن بگویم. من به خاطر این که برای این روز مطلبی زیبا بگذارم خیلی فکر کردم و دیدم برای نشان دادن ذرهای از خوبیهای این مرد هر چه بنویسم کم نوشتم پس تصمیم گرفتم بگویم:
علی ( ع ) یعنی ساده بودن و با عشق زندگی کردن.
این روز را به تمام پداران خوب دنیا تبریک میگویم و همچنین به پدر خودم
تولد مولا علی ( ع ) را به شما تبریک میگویم![]()
در ادامه مطلب شعر شهریار که در مدح علی ( ع ) است را میتوانید بخوانید.
به نام دوست
اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانهای را.
فروغ فرخزاد
به نام دوست
«خانهی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها
بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست کجاست.»
سهراب سپهری
برای ابوالقاسم سعیدی
به نام دوست
نخستین:روزنه ای از امید ، گرم و گرامی،
روشنی افکنده باز بر دل سردم
دایم از آن لذتی که خواهم آمد
مستم و با سرنوشت بد به نبردم
تا بَرَدم گاهگاه وسوسه با خویش
کای دله دل ! چشم ازین گناه فرو پوش،
یاد گناهان ِِ دلپذیر ِ گذشته
بانگ برآرد که : آی ، شیطان ! خاموش.
وسوسه ی توبه در دلم نکند راه
توبه کند ، آنکه او گنه نتواند
گرگم و گرگ گرسنه ام من و گویم:
مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند
دومین:
باز شب آمد ، حرمسرای گناهان،
باز در آن برگ لاله راه نکردیم
وای، دلا ! این چه بی فروغ شبی بود
حیف ، گذشت امشب و گناه نکردیم
ای لب گرم من ! ای ز َتّفِ عطش خشک!
باش که سیرت کنم ز بوسه ی شاداب،
از لب و دندان و چهره ای که بر آنها
رشک بَرَد لاله و ستاره و مهتاب.
اخترکان ! شب بخیر ، خسته شدم باز،
بسترم از انتظار خسته تر از من.
خسته ام ، اما خوشم که روح ِ گناهان
شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من
آخرین:
مستِ شعف می روم به بسترم امشب
بر دو لبم خنده ، تا که خنده کند روز
باز ببینم سعادتِ تو چقدر است،
بستر خوشبختم ! آی، ... بستر پیروز!
اخوان ثالث
به نام دوست
سفر به خیر
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
شفیعی کد کنی
به نام دوست
-«بده ... بدبد... چه امیدی؟ چه ایمانی؟...»
-«...کَرَک* جان!خوب می خوانی.
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد،
چون بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را،ولکن دل به غم مسپار.
کَرَک جان !بنده دم باش...»
-«... بده...بدبد...ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست.
نه تنها بال و پر،بالِ نظر بسته ست.
قفس تنگ است و در بسته ست...»
-«کَرَک جان! راست گفتی،خوب خواندی،نازِ آوازت،
من این آواز تلخت را...»
-«بده... بدبد... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین اوازِ جفتِ تشنه پیوند...»
-«من این غمگین سرودت را
هم اواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد.
به شهر آواز خواهم داد...»
-«بده... بد بد... چه پیوندی؟چه پیمانی؟...»
-«کَرَک جان! خوب میخوانی
خوشا با خود نشستن،نرم نرمک اشکی افشاندن،
زدن پیمانه ای-دور از گرانان-هر شبی کنج شبستانس.»
{اخوان ثالث}
این شعر را اخوان تقدیم کرده به صادق چوبک
* کَرَک: مرغی است از تیهو کوچکتر که به عربی سلوی و به ترکی بلدرچين گویندش، ورتیج، سمانه، بدبده، بودنه، سلوی، سمانات، سمانی، قتیل الرعد، نامهای دیگر این حیوان است.که به دام انداختن این حیوان داستانی دارد که برای شما خواهم نوشت.
به نام دوست
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است
که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهای من.
سهراب سپهری
به نام دوست
در ابتدا میلاد امام هادی (ع)را بر شیعیان جهان تبریک میگویم.
و میلاد عیسی مسیح(ع) را به تمام مسیحیان جهان تبریک میگویم.
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
[سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید،نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دستِ محبت سوی کس یازی،
به اکراه اورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کان است،پس دیگر چه داری چشم
ز چشم ِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...ای...
دمت گرم وسرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
منم من،میهمان هر شبت،لولی و ِش مغموم.
منم من،سنگِ تیپاخوردۀ رنجور.
منم،دشنام پست افرینش،نغمۀ ناجور.
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم.
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست،مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است.
من امشب امدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد،سحر شد، بامداد امد؟
فریبت می دهد،بر اسمان این سرخی ِبعد از سحرگه نیست.
حریفا!گو ِش سرما برده است این،یادگار سیلی ِسردِ زمستان است.
وقندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده.
به تابوتِ ستبر ِظلمت نه توی ِمرگ اندود،پنهان است.
حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر،درها بسته،سرها درگریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای ِبلور اجین.
زمین دلمرده،سقفِ اسمان کوتاه،
غبار الوده مهر و ماه،
زمستان است.
اخوان ثالث
(ادامه مطلب، بیوگرافی کوتاهی از مهدی اخوان ثالث و شعر زمستان).
به نام دوست
چه تفاوت؟
گر زرّی و گر سیم زر اندودی، باش گر بحری و گر نهری و گر رودی، باش
در این قفس شوم، چه طاووس، چه بوم چون ره ابدی ست، هر کجا بودی، باش
یشششششششششششششش
من باشم و ...
نه نغمهء نی خواهم و نه طرف چمن نه یار جوان، نه باده صاف کهن
خواهم که به خلوتکدهای از همه دور «من باشم و من باشم و من باشم و من»
اخوان ثالث
به نام دوست
سایه شدم,و صدا کردم:
کو مرز پریدن ها,دیدن ها؟ کو اوج«نه من»,درهء«او»؟
و ندا آمد:لب بسته بپو .
مرغی رفت,تنها بود,پر شد جام شگفت.
و ندا آمد:بر تو گوارا باد,تنهای تنها باد !
دستم در کوه سحر «او» می چید,«او» می چید.
و ندا آمد :و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا. در هر گام ,دنیایی تنهاتر , زیباتر.
و ندا آمد:بالاتر , بالاتر !
آوازی از ره دور: جنگل ها میخوانند؟
و ندا آمد : خلوت ها می آیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد : یادی بود , پیدا شد ,پهنه چه زیبا شد!
«او» آمد, پرنده ز هم وا باید ,درها هم
و ندا آمد : پرها هم.
سهراب سپهری
به نام دوست
خوشا
صدم غدم هست، اما همدمی نیست وگر یک همدمم باشد، غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرده دریغا و دریغا، محرمی نیست
خمار آلودم، ا ما ساغری نه، سراپا ریشم، اما مرهمی نیست
گنه ناکرده بادافره کشیدن خدا داند که این درده کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد چو بیژن چه گویم، با که گویم، رستمی نیست
بمیر ای خشک لب در تشنه کامی که این ابر سترون را نمی نیست
نصیحت ناپزیر و حرف نشنو دلی دارم، که بی محنت دمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی که گویا خوش تر از ان عالمی نیست
کم است«امید»اگر صدبار گویم
صدم غم هست، اما همدمی نیست
اخوان ثالث




