به نام دوست
سلام
در این روزها تحلیلگران زیادی هستند که پر کار شدهاند و از هر چه که دلشان میخواهد و توان نوشتناش را دارند یا ندارند مینویسند. پس اگر انتظار یک مطلب مهم سیاسی و یک تحلیل ناب سیاسی را از این متن دارید، باید بگوییم که کاملاً در اشتباه هستید؛ یا به عبارتی اشتباه آدرس دادهاند، چون کوچه سیاست اینجا نیست و شما بایید چند متری بروید جلوتر یا اینورتر یا اونورتر ! فرقی ندارد، این روزها همه میتوانند برای شما از وضعیت جامعه سخن بگویند و تحلیلهای جالبی ارائه کنند؛ بعضیها در حال حاضر کشور را گلستان میبینند و بعضی کشور را گورستان ! از این دو حالت خارج نیست. خلاصه ما ادرساش را نداریم، اصلاً سالهاست که از ان کوچه گذر نکردیم و یادمان نمیایید که آن کوچه ادرساش کجاست. پس از شما خواهشمندیم که وقت گرانقدر خود را اگر به دنبال این طور چیزها هستیید در اینجا تلف نکنید، چون چیزی عائدتان نخواهد شد. تمام
خدا بیامرز حضرت محمد مصطفی (ص) جملهای فرمودهاند که بسیار ارزشمند و قابل تعامل است ! در حدیثی آمده که ان حضرت (با حذف کجا و چگونگی حاشیههای حدیث) میفرماید:
الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم۱ .
ترجمه: با بیخدایی میشود فرمانروایی کرد ولی با بيداد هرگز ! ( حکومت با کفر میماند اما با ظلم هرگز! ).

این بود حرف ما، خواستیم سکوت را بشکنیم و در این دل هر چه هست بیرون بریزیم؛ ولی افسوس که قسم را شکستن گناه بسیار بزرگی است ! ولی ای کاش 3 سال پیش قسمی نمیخوردم که در چنین روزی افسوساش را بخورم که چرا این قسم را ... ؟ به هر ترتیب ما حرف دلمان را در چند جمله از زبان حضرت محمد (ص) زدیم؛ حال قضاوت با شما که در این دل سودا زده ما چه میگذرد.
ولی هرگز فراموش نمیشود، نام کسی که جاودانه شد.
در رابطه با همین رسته* که از محمد (ص) به میان اوردم، سراينده خوب کشورمان سیاوش کسرایی شعر وحدت را سروده که آن را برای شما مینویسم تا شما هم از ان لذت ببرید. و همین طور ترانه زیبایی وحدت را که از روی همین شعر خوانند خوب کشورمان فرهاد مهرداد خوانده. (یادشان گرامی. هر دو آنها فوت کردهاند).
شعر وحدت از سیاوش کسرایی:
الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم
والا پیامدار !
محمد(ص)
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمیماند
برپا و استوار
انگاه،
تمثیل وار کشیدی
عبای وحدت،
بر سر پاکان روزگار
در تنگ پر تبرک ان نازنین عبا
دیرینهای محمد (ص)
جاهست بیش و کم
آزاده را که تیغ کشیده ست بر ستم!؟
برای گوش دادن به ترانه وحدت با صدای فرهاد اینجا کلیک کنید.
ته نوشت: عکسی که در این مطلب میبینید خطی است زیبا از یک خطاط ترک. این اثر "محمد" نام دارد، که ان را "حتات عزیز افندی" خوشنویس ترک تبار به خط ثلث سنتی در قرن 19 میلادی نگاشته است و اینک این اثر در ایاصوفیه ترکیه نگهداری میشود.
توضیح ۱ : منبع حدیث ذکر شده؛ شیخ مفید، امالی، ص310 - ملا محمدصالح مازندرانی: شرح اصول كافی :ج 9 ص 383 .
*رسته: جمله
موفق باشید
یاعلی![]()
به نام دوست
- ما، گروهی از وبلاگ نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت آمیز و سرکوب گرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
- ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
- حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers:
about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
26 June 2009
A part of the large community of Iranian bloggers
به نام دوست
در لغتنامه مرحوم علامه دهخدا وقتی به دنبال چهارشنبه سوری بگردی با این توضیح مواجه خواهید شد: چهارشنبه سوری .[ چ َ / چ ِ شَم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) جشنی که در غروب سه شنبه ٔ آخر سال شمسی برپا دارند و آتش افروزند و بر آن به جهیدن گذرند برای رسیدن به سعادت و سلامت درسال نو.
چهارشنبه سوری یکی از کهنترین و اصیلترین جشنهای ایرانی به شمار میرود که قدمت ان به سالها قبل از میلاد مسیح باز میگردد. این جشن در دوران قبل از اسلام به نام جشن سور در پایان هر ماه برگذار میشده در ان دوران هر سال ۱۲ ماه و هر ماه ۳۰ روز بوده و برای هر روز این ما نام مشخصی وجود داشته و با ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به ان اضافه شده است. با گذشت چندین سال از ورود اسلام به ایران جشنسور کم رنگ شده و بهجای برگذاری ان در پایان هر ماه به برگذاری این جشن کهن در پایان هر سال اکتفاه شد.
بر عقیده برخی از کارشناسان، این جشن (چهارشنبه سوری) جشن ایرانی زردشتی نیست. اصلاً ایرانیان هفته نداشتند که....
برای خواندن متن کامل این پست به ادامه بروید.
به نام دوست
سلام...
چند روزی بود میخواستم بنویسم، ولی با مشکلاتی روبرو بودم. میخواستم بنویسم که اهای مردم عید داره میاد! چی کار کردیم ؟ یک سالی از عمرمون گذشته، سالهای بعدی هم میاد میگذره ! و ما همچنان به روزمرگی دچار هستیم و جز پر و خالی کردن شکم هامون، خریدن این لباس اون لباس، خرید فلان وسیله، سفرهای خارج، ریخت و پاشهای انچنانی و عبادتهای الکی و نیایش های دروغین؛ هیچ تغیری نکردیم. اری ما سالهاست گرفتار تجمل شدهایم، ما سالهاست که خودمان را فراموش کردهایم٬ ما از خویشتن خود در گریزیم و جز به گذران زندگی پر زرق و برق خود، توجهای به کسی یا چیزی نداریم.

خوب میدانیم که در این روزهای پایان سال کسانی هستند که گرسنه شب را میگذرانند، ولی هیچ کاری نمیکنیم . بدون شک در طول شبانه روز کودکان زیادی از کنارمان میگذرند و ما دریغ از یک لبخند بدون توجه از کنارشان میگذریم و حتی به لباسهای ژنده انها نگاهی هم نمیکنیم ! "منظور من متکدیان کنار خیابانها نیست؛ منظور من افرادی است که با سیلی صورت خود را سرخ نگاه میدارند که مبادا انگشتنما شوند" ما برای کودکان خود تا جایی که میتوانیم خرج میکنیم و در این خرج کردن از حد معمول هم میگذریم، ولی حتی به کودک یتیمی که طعم پدر را نچشیده فکر هم نمیکنیم، ما نباید به این افراد که برای سال نو لباس و خوراک میخواهند فکر کنیم؛ ما نباید یک سوم خرجی را که برای یکی از کودکانمان میکنیم برای چندین کودک بی سر پرست بکنیم. ما نباد یک پنجم خرجی را که برای ظاهر خود و دکوراسیون خانهمان میکنیم، برای رفاه حالِ چندین مستمند بکنیم.
بیایید برای پایان دادن به بیخیالی نسبت به همنوعان خود در سالی که در حال گذر است، و شروع یک اندیشه نوع و نگرشی زیبا و روشی دلانگیز در زندگی خود، در سال جدید، نسبت به دیگران که نیازمند هستند مهربان باشیم و دست انها را بگیریم تا شاید انجایی که لازم شد "او" دست ما را بگیرد.
ته نوشتِ اول: بنده دوست ندارم کسی را مجبور به کاری کنم٬و یا بگویم که من انسان خوبی هستم٬ بنده خودم دوست دارم به دیگران کمک کنم و در این امر از شماها نیز میخواهم تا این کار را بکنند تا در سال جدید افراد بیشتری شاد باشند و دلهای بیشتر در سر سفره عید بخندند !
ته نوشتِ دوم: به امید روزی که سر سفره هر انسانی غذای کافی برای خوردن باشد !
به نام دوست
سلام.
بدون مقدمه، روز عشق ایرانی را به تمام ایرانیان تبریک عرض میکنم.
سال قبل برای این روز یک پست را آماده کرده بودم که عنوان آن:جشن سپندارمذگان بود و با استقبال خوبی رو به رو شد. فکر نکنم لازم باشه که برای امروز هم، مطلبی در مورد این موضوع بنویسم و توضیح بدم که چه جشنی هست. شما میتوانید با رفتن به آن صفحه که ذکر شد در مورد این روز یا این جشن اطلاعاتی کسب کنید و بیش از پیش به آیین خود عشق بورزید.

فقط از ایرانیان میخواهم بجای ارزش دادن به ولنتاین و بزرگ کردن اون به عنوان روز عشق، از این روز(اسفندگان) به عنوان روز عشق یا روز احترام گذاشتن به دوست و همسر استفاده کنند ! و هیچ اشکالی نخواهد داشت اگر هدیههای که در روز ولنتاین خریداری میشود برای این روز خرید شود، مانند شکلات، یک شاخه گل رز، یا این عروسکهای قرمز و بزرگ و... . ولی اگر فقط عشق باشد و دوست داشتن بهتر و پسندیدهتر خواهد بود.
البته به اعتقاد خودم عشق اگر واقعی باشد و دوست داشتنی وجود داشته باشد، برای آن عشق یک روز کافی نخواهد بود، باید تمام روزهای سال را روز عشق نامید و به یکدیگر عشق ورزید تا زندگی زیبا و شادیی داشته باشیم. در ضمن تمام این تفاسیر برای عشق زمینی خواهد بود. چون عشق به معنای واقعی از زمان عبور میکند و دیگر متوجه نخواهی شد...، آنگاه طعم بوسه از یار را در خواهی یافت.
روز سپندارمزگان را به تمام بانوان ایران تبریک عرض میکنم![]()
به نام دوست
سلام...
برای امروز میخواهم در مورد زنان مشرق زمین٬ دنیایی که شاید نشناخته باشیماش بنویسم. مشرق از کجا شروع میشود نمیدانم ! ولی منظور من از مشرق اسیای شرقی است و جایی که فرهنگی غنی دارند و مردمانی هستند که شاد زندگی میکنند.

از طرف هند که به سمت چین رهسپار شوی و از این کشور پهناور بگذری و جزایر ریز و درشت را پشت سر بگذاری به کشوری میرسی که مردمانش سخت مشغول کارند و به مردمانی ماشینی معروف شدهاند مردمانی که زمانی فقط به خانواده و تفریح و خوش گذرانی علاقه داشتند. ولی یک دفعه به خود آمدند و به کشوری کاملاً صنعتی تبدیل شدند.
چند وقتی پیش٬ درست یادم نمیاد فکر کنم ۲ سال پیش از روی علاقه به فیلم و فرهنگ ژاپن یک فیلم از کنار خیابان خریدم به نام خاطرات یک گیشا٬ که نام گیشا را قبلاً از یکی از اقوام که تازه از ژاپن برگشته بود شنیده بودم. این فیلم چند روزی در کنار کامپیوتر ماند و خاک خورد تا من تصمیم به دیدن ان گرفتم و با دیدن این فیلم نسبتن زیبا به هنرمند بودن این افراد در ان سوی دنیا پیبردم.
از این داستان خیلی وقته بود میگذشت تا این که فهمیدم اوریانا فلاچی از گیشاها در کتاب جنس ضعیف که ان را یغما گلروی ترجمه کرده سخن به میان آورده. و من هم تصمیم گرفتم در مورد این زنان هنرمند که خیلیها در مورد انها اشتباه میکنند مطلبی بنویسم.
برای خواندن این مطلب به ادامه بروید...
به نام دوست
سلام٬ سلامی به سرخی انار شب یلدا.
میخواستم از گذشته برای شما بنویسم ولی دیدم که آنچه در گذشته بود همانجا مانده پس لذومی ندارد که من در مورد آن سخنی به میان بیاورم. گذشته را در گذشنه دفن کردهام و آینده را به باد سپردهام و در حال به خود فکر میکنم، چگونه میگذرد زمان و چگونه آینده در کمین است.
صدای شاملو با آن موسیقی ضمیمهء استثنایی٬ تمام خانه را فرا گرفته و من تنهایی(خوشی) خود را در میان دود سیگار محو کردهام و به کریستالهای برف مینگرم که چه آرام بدون هیچ دقدقهای بر خاک بوسه میزنند و این زمین است که شکست میخورد و مغلوب سفیدی این برف میشود و اینجاست که برف سادگی خود را به رخ میکشد... .
امروز بعد از سال ها ذوق خود را نشان دادم و یک شب یلدای به یا ماندنی را با خانواده به برگهای خاطر سپردم٬ نمیخواستم امسال مثل سالهای گذشته یلدا را بدون خاطره فراموش کنم بدون هیچ شیرنی بدون هیچ ... ، نمیخواستم تنها باشم٬ به خانواده پناه بردم و جالب بود و خوش گذشت . اول شام را خوردیم و بعد بساط را به راه کردیم و آماده شدیم و چند عکس یادگاری از بساط مان انداختیم که نمونه ان را پائین می بینید . خیلی شور انگیز بود و لذتی توصیف نشدنی داشت برای من٬ بخصوص انار که من با او شبهایی را به تنهایی با هم بودیم و حال در جمع سخن از زیبایی ان به میان آورده بودم. بعد از کمی تفریح شروع کردیم به خواندن دیوان خواجه شیرازی و لذتی بس زیباتر و دلبرکانتر را من احساس میکردم و با خود به این میاندیشیدم که میتوانم زیبا زندگی کنم اگر خود بخواهم . یکی از شعرهای که از دیوان انتخاب کردم را برای شما تایپ میکنم تا شما هم در این لذت معنوی شریک ما باشید و شاید همراهان ما حساب شوید.

غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب بــــاده لعل تـو هوشيــــاراننــد
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز
و گـر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
کــه از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
کــه از تطـاول زلفـت چه بیقــرارانــنــــد
نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
کـــه عندلــيب تو از هر طرف هــزارانند
نصيب ماست بهشت ای خداشناس برو
کـــه مستحق کرامت گـناهــکارانـــنـد
بيا به ميکده و چهره ارغوانی کن
مـــرو به صومعه کان جا سياه کارانند
تو دستگير شو ای خضر پی خجسته که من
پـيـاده مـیروم و همرهان سـوارانـند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
کـه بسـتگـان کـمند تو رستگارانــند.
من سال قبل یک مطلب یا میشود گفت یک مقاله برای شب یلدا اماده کرده بودم که به نظر نسبتاً کامل و شیواست. شما میتوانید از ---- اینجا ---- به این مطلب دسترسی پیدا کنید.
شبتون، شب یلداتون، بلندترین شب سالتون، شبه چلهتون قشنگ و خودتون همیشه شاد. یا علی
------------------
به نام دوست
سلام به همه...
میخوام شروع کنم به نوشتن ولی نمیدانم از کجا شروع کنم ! با این حال این را میدانم که میخواهم از گذشته صحبت کنم از دوران مدرسه . خوب میشه گفت علت این مطلب هم این که الان به روزهای آغازین مدرسه نزدیک میشیم و من هم که چند سالی هست که به جای مدرسه دانشگاه را انتخاب کردم ولی با دیدن بچههای که برای مدرسه رفتن دارن اماده میشن، اشتیاق این را داشتم که یادی از گذشته کنم . یادی از روزهای که اصلاً دوستشان نداشتم و با نزدیک شدن به ایام مدرسه یک حس عجیبی و غریبی به من دست میداد ترس و هراس به همراه شوق و شعف ، مدرسه مانند یک زندان بود برای من نه دوست داشتم نمره خوب بگیرم و نه مانند سربازهای اجباری، موهایم را کوتاه کنم و به دستورات معلم و ناظم و مدیر... گوش فرا دهم، من دوست داشتم ازاد باشم و در تنهائی بازیهای کودکانه کنم.
هیچ وقت اولین روز مدرسه از خاطرم نمیرود وقتی رفتیم تو کلاس و مادرم برگشت خانه به شکل عجیبی دلم گرفت زدم زیر گریه بلند شد از کلاس امدم بیرون و میخواستم برگردم خانه، گریه میکردم و به قول معروف هیچ کس جلو دارم نبود، به جز یک نفر که تو همون اولین برخورد فهمیدم از احساس من چیزی سرش نمیشه من وسط حیاط مدرسه گریه میکردم تا این که این زن بد اخلاق امد و گفت ( عزیزیم) چرا گریه میکنی و من از انجای که فهمیده بودم داره به دروغ میگه عزیزم جوابش را ندادم و بازم به کار خودم ادامه دادم تا اون دستم رو گرفت و گفت بیا بریم تو کلاست که من خودم رو از دستش نجات دادم و بعد خانوم بهداشت تبدیل شد به ان کسی که من او را تصور میکردم به یک ( اهریمن)، خوب میدونستم اون پیش خودش فکر میکنه که من یک بچه لوسم و از روی بچه ننر بودن دلم برای مادرم تنگ شده ! ولی اون اشتباه میکرد من فقط و فقط از اون زندان بدم میآمد.
بعد در همان حال بودم که ناگهان خانوم بهداشت دیگه از دسته گریههای من عاصی شد و کاری کرد که من هنوز هم یادم هست ان با بیتوجی تمام کیف که من آن را با تمام شوق و اشتیاق خریده بودم از دستم گرفت و برد توی سطل بزرگ زباله انداخت و من را وسط حیاط رها کرد و کسانی که در اطراف من بودن را راند و من ماندم در میان شیونهای خودم. کمی بیشتر گریه کردم ولی هیچ کس برای ارام کردنم نیامد و من از جا برخواستم، با تلاش زیاد کیف را از سطل برداشتم و همچنان گریه میکردم و از در مدرسه خارج شدم. به سمت خانه رفتم وقتی به خانه رسیدم در چند قدمی دربه خانه بودم تا باز شادی را از سر گیرم ولی پدرم به استقبالم امد و گفت اینجا چه میکنی باید در مدرسه باشی، نمیدانم از اطرافیان چه کسی بود با خنده گفت حتماً از مدرسه فرار کرده.
پدر از من پرسید: اری راست میگوید، باز گریه را از سر گرفتم و گفتم : بله، یادم نمیآمد تا ان زمان پدرم مرا زده باشد ولی برای اولین بار مزه سیلی پدرم را چشیدم و از ترس خودم را خراب کردم، مادرم امد و من را برد خانه پدرم هم پشتبند ان امد و من از ترس نمیدانستم چه کار باید بکنم و پیش خود میپنداشتم باز هم کتک خواهم خورد ولی چهره پدرم را که دیدم متوجه شدم از کاری که کرده سخت پشیمان است و دل آزرده، آمد جلو و مرا ملامت کرد و بعد لباسهای من را عوض کردند و از دوباره راهی مدرسه شدیم و از من علت فرار از مدرسه را خواستند و من چون علت موجهی نداشتم یکی از هم کلاسی ها را به خانوم معلم (معلم کلاس اولم، زنی مهربان که به هیچ وجه شباهتی به معلم نداشت خیلی مهربان وزیبا بود.) معرفی کردم و او من را بغل کرد و به صورت کاملاً نمایشی به هم کلاسی گفت من را اذیت نکند، و بعد از ان من را در کنار خود نشاند. بعد از این اتفاق من همان حس را نسبت به مدرسه داشتم ولی با این حال مجبور بودم بروم و در ان فضا قرار بگیرم.
ولی حال که به ان زمان میاندیشم افسوس میخورم و اه... ای از ته دل میکشم که ایکاش بشود روزی باز به گذشته بازگردم و برای خرید کیف و وسایل مدرسه با شوق به بازار بروم و در روزهای آغازین با همان حس به مدرسه بروم، با بچههای کلاس شلوغ کنیم و بازیهای بچهگانه کنیم، درسها را بخوانیم و صد آفرین بگیریم و گاهی از روی تنبلی درس نخوانیم و از روی بلد نبودن درسها جریمه مدرسه را بنویسیم و گاهی بدتر با ترکه نمیدانم کدام درخت تنبیه میشدیم، یا بزرگترها که در راه مدرسه بودند را عصبانی و بعد از آنها معذرت خواهی کنیم.
یادش به خیر زیبا بود گذشته شیرین .
پ.ن/: سیلی پدرم تنها علتی بود که من درسم را ادامه دادم، شاید همیشه از ترس ان سیلی درس را خواندهام.
پ.ن//: کاری که خانوم بهداشت مدرسه با من کرد هیچ وقت انگیزه من را برای مدرسه رفتن بیشتر نکرد.
پ.ن///: حال که به گذشته فکر میکنیم میفهمیم چه روزهای خوبی را پشت سر گذاشتیم ولی در حال که قرار میگیریم ناراضی از همه چیز و شاکی از همه کس هستیم .
به نام دوست
سلام به آشانایان و رهگذران ...
چندی بود میخواستم در مورد نمایشگاه کتاب سخنی بنویسم. اما در حقیقت وقت نداشتم که یک جمعبندی کلی از این نمایشگاه را برای دوستان آماده کنم. به هرحال بعد از اتمام نمایشگاه برای اینکه مطلب تازگی خودش را از دست ندهد شروع کردم به نوشتن در مورد بیستیکمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران:

ورود به نمایشگاه و جستجو:
چند روزی از افتتاح نمایشگاه میگذشت برای تماشا و تهیه چند کتاب که مد نظرم بود راهی نمایشگاه شدم. از یکی از ورودیها وارد مصلی بزرگ تهران شدم، که به نظر من جای کار دیگری است، نه نمایش یا به فروش گذاشتن کتاب. در میان راهی که به محل اصلی نمایشگاه می رفت٬ نقشه نمایشگاه را که به صورت یک موشک کاغذی بر روی زمین افتاده بود برداشتم و استفاده کردم ولی به دادم نرسید.خلاصه شبستان را یافتم و با خوشحالی عرق پیشانی را پاک کردم.
حال باید به دنبال انتشارات مد نظرم میگشتم، از آنجای که مشتاق به دیدن تمامی انتشارات بودم و انتشاراتی که من از آنها کتاب میخواستم در سالن پراکنده بود باید تمام شبستان را زیرورو میکردم، از راهروهای انتهای یعنی از انجای که وارد شده بودم شروع به تماشا کردم.
انتشارات:
»نمایشگاه هم شلوغ بود بعضی از انتشارات معروف مانند:چشمه، ققنوس، آگاه، مرکز، کاروان و... سرشان شلوغتر بود و باقی ناشران برای فروش کتاب، از کتابهای منتشر شده توسط همان انتشارات معروف استفاده میکردن و فقط برای آبرو داری چندی کم از خود مایع گذاشته بودن.
»انتشارات مذهبی هم میتوانم به جرات بگویم چیزی در چنته نداشتن و 30٪ و یا بالاتر از 30٪ از نمایشگاه را قبضه کرده بودن، به جز چند انتشارات خوب مانند:انتشارات آستان قدس رضوی، شمس الشموس و... که کتابهای همیشگی را به نمایش گذاشته بودن بهاضافه چند کتاب جدید.
کنجکاوی:
عواملی که در غرفهها بودن با یکدیگر به گفتوگو میپرداختن و از انجای که من هم خیلی کنجکاو بودم به صحبتهای بعضی از مدیران و عوامل انتشاراتی که میشناختم گوش فرا میدادم و در میان سخنان آنها نکتههای جالبی را میجستم به طور مثال:
»یک از مدیران میگفت فلان کتاب( از گفتن نام کتاب اجتناب میکنم) در ابتدا به این قطر که الان میبینیم نبود و فقط برای اینکه قیمت تغیر کند به کتاب مطالبی اضافه شده. البته باید گفت کتاب تعریف نشده به اول و آخر آن مطالبی افزودهاند.
»در غرفه دیگری از یکی از مدیران نشریات شنیدم که ده کتاب از صادق هدایت، سه کتاب از صادق چوبک و... از نمایشگاه جمعآوری شدهاند.که جای تعصف دارد.
»و از خانومی در انتشارات روشنگران که اگر اشتباه نکنم مدیر آن نشریه بود شنیدم " تهران دچار تب فرهنگی شده" که جمله جالبی بود.
توجه:
وقتی در راهروهای سالن میچرخیدم متوجه نکات جالبی شدم:
»در میان انتشارات حاضر ناشرانی مانند ویستار و... به چشم نمیخوردن، ممیزی کتاب هم که جای خود را داشت، ولی حضور انتشارات خوارزمی در نمایشگاه که انتشارات مهمی است بعد از چند سالی غیبت قابل تقدیر بود.
»حضور زردشت اخوان ثالث پسر مهدی اخوان ثالث در غرفه زمستان نظر من را به خود جلب کرد و باعث شد چند کلامی با هم سخن بگویم که برای من اتفاق خوبی بود و لذت بردم و یکی دیگر از کتب آن شاعر بزرگ را خریداری کردم.
»در یکی دیگر از راهروها با غرفه نشر جوان روبهرو شدم که...
ادامه مطلب را بخوانید
امیدوارم توجهتان به نکاتی که در متن آمده جلب شود و منظور من را بفهمید.


