تبليغاتX
سکوت دل



سکوت دل

در این تارنگار می‌نویسم تا شاید نوشتن را تمرین کرده باشم

به نام دوست

سلام ! خوب هستید انشالله :)

نماز روزهاتون قبول باشه ! امیدوارم تو این شب‌های احیا به یاد ما هم باشید که بدطور محتاج دعای شماییم :)

امدم تا اخرین پست وبلاگ سکوت دل رو توی سرویس بلاگفا بنویسم و برای همیشه از اینجا برم ! اومدم تا قصه هجرت رو برای شما بنویسم، قصه‌ای که باعث شد تا من از سرویس بلاگفا برم. این داستان را در چند قسمت کوتاه می‌نویسم، شاید هم همراه با طنز (طنز پرداز نیستم ولی امتحان می‌کنم تا شاید شدم).

 اندیشه گريز: چند ماهی بود که هوایی شده بودم تا از اینجا بروم و در جای دیگری وبلاگنویسی کنم، هر موقع این فکر به سرم میزد که بروم به خودم می‌گفتم: "خره اینجا بهتره، اینجا پره از خاطره و ..." ! خلاصه ایرانی هستیم و تو این فضای مجازی هم احساسات یقه ما رو ول نمی‌کنه.

 شروع هجرت: تا این که شب‌ها و روزها گذشت، ماه هجرت یعنی یک ماه پیش ( مرداد سال 1388 ) فرا رسید. توی یک روز نیم افتابی به سرم زد که دیگه وقتش شده از اینجا برم و سرویس جدیدی را مورد لطف قرار بدم. پس به دنبال یه کلنگی، بیلی، چیزی گشتم تا خاطراتی که روی در و دیوار این وبلاگ حک شده بود را با خودم ببرم، ولی نشد ! از هر دری وارد شدم نشد که نشد. سیستم محترم بلاگفا گیر داده بود که اگر می‌خواهی از اینجا بروی برو گمشو، ولی خاطراتت رو بایید پیش ما بگذاری اسمایلی پدرخوانده ! من هم هر چقدر التماس کردم، گفت نمی‌شود که نمی‌شود. من هم یا باید تمام مطالبی رو که تو این یک سال و اندی نوشته بودم را بی‌خیال می‌شدم و گورم را گم می‌کرد، که نمی‌شد، یا اینجا می‌ماندم و با عبارت دلنشین "من رو لینک کن منم لنگت کنم" مواجه می‌شدم، و یا اگر چیزی می‌نوشتم که باب میل کسی نبود به راحتی برگ چغندر به فروش می‌رسیدم !

خلاصه با چند نفر در این زمینه مشورت کردم که نتیجه‌ای نداد، من هم کم کم داشتم منصرف می‌شدم ! تا این که توی وبلاگ web3 یک راه درو پیدا کردم، رفتم پول دادم شرخر اجیر کردم و رفتم سراغ بلاگفا تا پیش خودش فکر نکند که خیلی گنده (بزرگ) است !

انجام عملیات و پایان ان: توی وبلاگ web3 به طور کامل توضیح داده بود که چطور حال بلاگفا را بگیرم (در اینجا شما هم می‌توانید روش حال گیری را بیاموزید) ! با استفاده از یک افزونه برای فایرفاکس و چند عملیات ریز و حساب شده می‌توانستم تمامی خاطرات وبلاگم را استخراج کنم و بروم با خیال راحت بریزم تو حلق وردپرس (یا هر جای دیگری). من هم درنگ نکردم و صبح یک روز دلنشین شروع کردم به انجام عملیات ! که این عملیات با موفقیت کامل به پایان رسید.

چند دلیل اساسی و مهم که چرا هجرت کردم:

دلیل اول: مطالبی که در این سرویس می‌نوشتم خیلی زیاد بازخورد از خود نشان نمی‌داد ! نه این که زمین کج باشه و وبلاگنویس نتواند بنویسد؛ بلکه مخاطب‌ها زیاد به محتوا توجه نمی‌کردند و صرفاً وارد وبلاگ می‌شدند که کامنت دلنشین: "من رو لینک کن، منم لنگت کنم" را بنویسند و بروند؛ البته تک و توک پیدا می‌شدند کسانی که مطلب را می‌خواندند و نظر در رابطه با مطلب برایم می‌نوشتند که اگر این اتفاق می‌افتاد، من بچه محل‌ها را سور می‌دادم :دی

دلیل دوم: دوست نداشتم، اگر روزی چیزی می‌نوشتم که به نظر کسی احمقانه و باطل می‌بود مشخصاتم به راحتی هر چه تمام در اختیار شاکی قرار می‌گرفت ! دوست نداشتم که، اگر نظر شخصی خودم را در وبلاگم می‌نوشتم، وبلاگ من بدون حتی یک اخطار درش پلمپ می‌شد و یا به کلی از دایره خلقت نیست و نابود می‌شد، به طوری که حتی اثری از ان دیده نمی‌شد !

دلیل سوم: انتشار مطالب در بلاگفا به عقب مانده ترین حالت ممکن هست، مسائل کوچک ماننده قرار گرفتن 10 مطلب اخیر در خوراک وبلاگ به جای قرار گرفتن تمام مطالب در خروجی فید (خوراک) وبلاگ، یا قرار دادن تنظیمات برای اعمال تغیرات دلخواه بر روی خروجی خوراک که بلاگفا از ان محروم است. یا شیوه نظر دادن در این سرویس که باید یک پنجره جدید برای نظر دادن باز شود. یا نبودن امکان تگ گذاری (برچسب) برای پست‌ها که در SEO وبلاگ بسیار موثر است. یا نبودن امکانات درون‌ ریزی و برون ریزی که من بسیار به ان نیازمند بودم ! و غیره ... اگر بخواهم از اشکالات کوچک و بزرگ این سرویس بگویم باید یک پست کامل را به ان اختصاص بدهم !

دلیل اخر: و مهمترین دلیل که دیگر هیچ راهی برای بازگشت بنده نگذاشته بود، این بود که سرویس بلاگفا در یک مقطع بسیار حساس از تاریخ کشور سرویسش دچار مشکل شده بود و در 24 ساعت شبانه روز 26 ساعتش را داون بود :))) ! که این نقص بزرگی برای یک سایت بزرگ است.

توضیح۱: شما می‌توانید از افزونه که در سایت web3 معرفی شده استفاده کنید و مطالب خود را استخراج کنید ولی ممکن است مشکلی برای وبلاگ شما پیش بیاید که این بر عهده خود شماست نه کسی که این سایت را معرفی کرده ! پس صلاح کار خویش خسروان دانند.

توضیح۲: من با مشورت‌های که کردم به این نتیجه رسیدم که به وردپرس مهاجرت کنم ! و الان که اونجا تشریف دارم، بسیار از انتخاب خودم راضی هستم ! اولین پست وبلاگم انقدر بازخورد داشت که دیگه فکر سفر به جای دیگری را در سر نپرورانم.

ته نوشت: این هم ادرس وبلاگ جدید بنده در وردپرس :) امیدوارم که از دست بنده حقیر راضی باشید و با رفتن به وبلاگ جدیدم من رو خشنود کنید :)

موفق باشید.

یاعلی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 3:0 AM روز جمعه 20 شهریور1388
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام
در این روزها تحلیلگران زیادی هستند که پر کار شده‌اند و از هر چه که دلشان می‌خواهد و توان نوشتن‌‌اش را دارند یا ندارند می‌نویسند. پس اگر انتظار یک مطلب مهم سیاسی و یک تحلیل ناب سیاسی را از این متن دارید، باید بگوییم که کاملاً در اشتباه هستید؛ یا به عبارتی اشتباه آدرس داده‌اند، چون کوچه سیاست اینجا نیست و شما بایید چند متری بروید جلوتر یا اینورتر یا اونورتر ! فرقی ندارد، این روزها همه می‌توانند برای شما از وضعیت جامعه سخن بگویند و تحلیل‌های جالبی ارائه کنند؛ بعضی‌ها در حال حاضر کشور را گلستان می‌بینند و بعضی کشور را گورستان ! از این دو حالت خارج نیست. خلاصه ما ادرس‌اش را نداریم، اصلاً سال‌هاست که از ان کوچه گذر نکردیم و یادمان نمیایید که آن کوچه ادرس‌اش کجاست. پس از شما خواهشمندیم که وقت گرانقدر خود را اگر به دنبال این طور چیزها هستیید در اینجا تلف نکنید، چون چیزی عائدتان نخواهد شد. تمام


خدا بیامرز حضرت محمد مصطفی (ص) جمله‌ای فرموده‌اند که بسیار ارزشمند و قابل تعامل است ! در حدیثی آمده که ان حضرت (با حذف کجا و چگونگی حاشیه‌های حدیث) می‌فرماید:


الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم۱ .


ترجمه: با بی‌خدایی می‌شود فرمانروایی کرد ولی با بيداد هرگز ! ( حکومت با کفر می‌ماند اما با ظلم هرگز! ).

توضیح عکس را بخوانید

عکس با تفکیک‌پزیری بالاتر

این بود حرف ما، خواستیم سکوت را بشکنیم و در این دل هر چه هست بیرون بریزیم؛ ولی افسوس که قسم را شکستن گناه بسیار بزرگی است ! ولی ای کاش 3 سال پیش قسمی نمی‌خوردم که در چنین روزی افسوس‌اش را بخورم که چرا این قسم را ... ؟ به هر ترتیب ما حرف دلمان را در چند جمله از زبان حضرت محمد (ص) زدیم؛ حال قضاوت با شما که در این دل سودا زده ما چه می‌گذرد.


ولی هرگز فراموش نمی‌شود، نام کسی که جاودانه شد.

در رابطه با همین رسته* که از محمد (ص) به میان اوردم، سراينده خوب کشورمان سیاوش کسرایی شعر وحدت را سروده که آن را برای شما می‌نویسم تا شما هم از ان لذت ببرید. و همین طور ترانه زیبایی وحدت  را که  از روی همین شعر خوانند خوب کشورمان فرهاد مهرداد خوانده. (یادشان گرامی. هر دو آنها فوت کرده‌اند).


شعر وحدت از سیاوش کسرایی:


الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم

والا پیامدار !
              محمد(ص)
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند
برپا و استوار
انگاه،
تمثیل وار کشیدی
                 عبای وحدت،
بر سر پاکان روزگار

در تنگ پر تبرک ان نازنین عبا
دیرینه‌ای محمد (ص)
جاهست بیش و کم
آزاده را که تیغ کشیده ست بر ستم!؟


برای گوش دادن به ترانه وحدت با صدای فرهاد اینجا کلیک کنید.


ته نوشت: عکسی که در این مطلب می‌بینید خطی است زیبا از یک خطاط ترک. این اثر "محمد" نام دارد، که ان را "حتات عزیز افندی" خوشنویس ترک تبار به خط ثلث سنتی در قرن 19 میلادی نگاشته است و اینک این اثر در ایا‌صوفیه ترکیه نگهداری می‌شود.

توضیح ۱ : منبع حدیث ذکر شده؛ شیخ مفید، امالی، ص310 - ملا محمدصالح مازندرانی: شرح اصول كافی :ج 9 ص 383 .

*رسته: جمله

موفق باشید

یاعلی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 1:10 AM روز پنجشنبه 1 مرداد1388

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام...

بماند که چرا نمی‌توانستم پستی بنویسم! فقط بدانید که سرم شلوغ هست و امروز مجبور شدم بنویسم؛ چون طب مناظره محمود احمدی‌نژاد و میر حسین موسوی داغ است. حالا هم کوتاه می‌نویسم تا از یاد نرود.

بعد از اتمام مناظره رفتم مستراع :) و بعد امدم جلو درب منزل، از در اومد بیرون دیدم هم دارن بحث می‌کنند! رفتم جلو و به شوخی بلند فریاد زدم: مرگ بر دیکتاتور ! این جمله رو تکرار می‌کردم که یک فقره زانتیا زد رو ترمز، یکی پیاده شد و گفت چی می‌گفتی؟ لبخند زدم و آرام گفتم: می‌گفتم مرگ بر دیکتاتور ! دستم را گرفت و چرخاند به پشد و چسباند به ماشین و می‌خواست سوار ماشین کند که با وساطت اطرافیان بی‌خیال شد و با خشم گفت دفعه آخرت باشد! من هم لبخند زدم :( بعد رفت از سوپری سر خیابان خرید کرد و امد پیش من و گفت فقط می‌خواستم کمی حساب کار دستت بیایید :(  باز هم من یک لبخند معنی دار زدم و ان هم خندید و رفت سوار ماشین شد.

هنوز ماجرا تمام نشده ! می‌خواستم نفس راحتی بکشم که یک ریش قشنگ، شیشه عقب ماشین را داد پایین و با لبخند گفت نکنه طرفدار چیزی که عکس چیزش را در چیز پخش کردنند و چیزش لو رفت! می‌خواستم بگوییم ...! که دسته‌ای موتور سوار و ماشین سوار که کله‌هاشان مثل هندوانه از گوشه کنار ماشین زده بود بیرون با بانگ الله اکبر ... از خیابان رد شدند و وقتی سرم را چرخاندم دیدم زانیتا با تمام سرنشینان غیب شده‌اند !

ته‌نوشت ۱: خودشان هم قبول دارند که دیکتاتور هستند.

ته‌نوشت ۲: از هیچی به اندازه توهین ان ریش قشنگ ناراحت نشدم که چیز چیز می‌کرد.

ته‌نوشت ۳: بنده طرفدار هیچ حذبی نیستم.

شب خوش / یا علی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 3:3 AM روز پنجشنبه 14 خرداد1388
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام به همگی عزیزان، امیدوارم تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشته باشید و در حال حاضر امده شوید برای دربدر کردن سیزده فروردین امسال، (اسمایلی لبخند). من که فکر نکنم امسال بتوانم جایی بروم و برای همین نشستم این موقع شب پست می‌نویسم. خلاصه کسایی که می‌روند برای سیزده بدر گردش، یادی هم از ما بکنند و گره‌ای هم برای ما بزنند ! نه راستی یادم نبود، گره نزنید که از این کار خوشم نمی‌آید و ناراحت می‌شوم؛ حالا زیاد اسرار می‌کنید اشکالی ندارد یک گره کوچک هم برای من بزنید اسمایلی خوش‌مزه بازی.

خوب برویم سر اصل مطلب، این قسمت را به رنگ قرمز بخوانید و به صورت برجسته شده، "سه خبر داغ که هیچ‌کجای وب منتشر نشده است" اسمایلی زرنگ. می‌توانم بگویم این اخبار برای اولین بار منتشر می‌شود و منبع ان بسیار معتبر می‌باشد :) خوب چیکار کنیم اینم عید ما برا شماست.

کلفت و مشکی بخوان، "خبر اول".

مربی تیم ملی ایران بعد از کلی کش و قوس انتخاب شد. بعد از این که اقای کفاشیان ریس محترم فدراسیون فوتبال از سخنان فردوسی‌پور مجری برنامه نود دلخور شده بود، برای اثبات خود دست به کار عجیبی زد و شبانه با اعضایی فدراسیون فوتبال نشستی الکترونیکی داشت و در یک تصمیم برق اسا  لویز فیلپه اسکولاری مربی سر شناس برزیلی را به عنوان مربی تیم ملی ایران برگزید. این خبر تا چند روز اینده تعیید خواهد شد و شما از بازدید کنندگان همیشگی وبلاگ ما خواهید شد.

کلفت و...، "خبر دوم"

مهران مدیری به عنوان برترین طنز پرداز تاریخ سینمای جهان انتخاب شده است و طی مراسم‌ای در کشور امریکا از او قدردانی خواهد شد و به او تندیس اکادمی اسکار اهدا خواد شد و جای پای او در پیاده روی ستار‌های هاليوود به ثبت خواهد رسید تا عبرتی باشد برای دیگر طنز پردازان و همین‌طور او یک سخنرانی برای هنرمندان برتر تاریخ هالیوود انجام خواهد داد. این خبر در چند روز آیند اگر مقامات ایران صلاح بدانند منتشر خواهد شد. واقعاً این باعث افتخار ایرانی‌ها خواهد بود.

کلفت ... "خبر اخر و سوم"

به گوش می‌رسد که ریس جمهور تازه کار امریکا جناب اقای پرزیدنت اوباما (این را با رنگ کرمی بخوان) در سفر بعدی خود به خاورمیانه به کشور عزیزمان ایران مهدِ شیران سر خواهد زد و با ریس‌جمهور ایران نشستی چند روز ِ در مورد مسائل اخیر امریکا و ایران خواهند داشت و در یک نشست چند ساعت نیز به محضر رهبر گرانقدر خواهند رفت :) ! یعنی با این اتفاقی که قرار است رخ دهد دیگر امریکا شیطان بزگ نیست و شیطان بعدی را چند روز دیگر معرفی خواهند کرد که به احتمال فراوان از همین وبلاگ منتشر خواهد شد (اگر زنده بودیم). در ضمن این خبر بسیار محرمانه است و اگر به زودی بین دو ریس درگیری رخ ندهد این خبر هم در چند روز اینده به صورت رسمی منتشر خواهد شد.

 دروغ سیزده چیست؟ :)

ته نوشت: اینو با رنگ سبز بخوان و برجسته"چاکر شما سکوتِ دل". امیدوارم سال خوبی داشته باشید و در این سال به اروزهای نرسیده خود برسید، ابیاری ارزوها فراموش نشود، گره زدنِ سبزه فراموش نشود، دربدر کردن سیزده فراموش نشود، جواد بازی در گردش ِ سیزده فراموش نشود، سیگار کشیدن فراموش نشود...




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 6:24 AM روز پنجشنبه 13 فروردین1388
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

بهار آمد، درست مثل پارسال و پیارسال ...‌! این بهار میاد و میره و تنها یک چیزه که تو ذهن من و تو می‌مونه٬ خاطرهای بهار. اونم عیدیش، اون عیدیی که از پدر بزگ می‌گیریم و کلی کیف می‌ده و کلی خوشحال می‌شیم که اره پدربزرگ داره لبخند میزنه و با یه صورت ریشو می‌خواد صورت تو رو ببوسه، ادم قلقلک‌ش میاد ! ولی حال میده، پدربزرگِ هر چی باشه سالی یک بار می‌خواد به تو حال بده و تو رو ببوسه اونم با لبخند. تو هم باید از خدات باشه، اون لبخند مهربون رو نگاه کن، دویست تومانی نوع رو نگاه کن باید بگیریش بزاریش لای قرآن. با همه‌ی این حرف‌ها دوست دارم یه بار دیگه از دست اقام(پدربزرگ) عیدی بگیرم و اون هم با اون چهره مهربونش منو ببوسه. ولی افسوس که چند سالی هست که دیگه خبری از عیدی‌های پدر بزرگ نیست، دیگه خبری از اون لبخند زیبا نیست، دیگه خبری از جمع شدن ما بعد از سال تحویل تو خونه اقا نیست. اره دیگه خبری از اون دوران بچه‌گی ما نیست. پدر بزرگ دو سال پیش فوت کرد و دیگه هیچ وقت از اون عیدی‌ها و بوسه‌های دم عید خبری نیست دیگه از اون صدای نازشم خبری نیست.

یادت بخیر پدر بزرگ !‌ من همیش دوست داشتم / یا علی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 11:58 PM روز شنبه 1 فروردین1388
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام...

چند روزی بود می‌خواستم بنویسم، ولی با مشکلاتی روبرو بودم. می‌خواستم بنویسم که اهای مردم عید داره میاد! چی کار کردیم ؟ یک سالی از عمرمون گذشته، سال‌های بعدی هم میاد می‌گذره ! و ما همچنان به روزمرگی دچار هستیم و جز پر و خالی کردن شکم هامون، خریدن این لباس اون لباس، خرید فلان وسیله، سفرهای خارج، ریخت و پاش‌های ان‌چنانی و عبادت‌های الکی و نیایش های دروغین؛ هیچ تغیری نکردیم. اری ما سال‌هاست گرفتار تجمل شده‌ایم، ما سال‌هاست که خودمان را فراموش کرده‌ایم٬ ما از خویشتن خود در گریزیم و جز به گذران زندگی پر زرق و برق خود، توجه‌ای به کسی یا چیزی نداریم.

خوب می‌دانیم که در این روزهای پایان سال کسانی هستند که گرسنه شب را می‌گذرانند، ولی هیچ کاری نمی‌کنیم . بدون شک  در طول شبانه روز کودکان زیادی از کنارمان می‌گذرند و ما دریغ از یک لبخند بدون توجه از کنارشان می‌گذریم و حتی به لباس‌های ژنده انها نگاهی هم نمی‌کنیم ! "منظور من متکدیان کنار خیابان‌ها نیست؛ منظور من افرادی است که با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می‌دارند که مبادا انگشت‌نما شوند" ما برای کودکان خود تا جایی که می‌توانیم خرج می‌کنیم و در این خرج کردن از حد معمول هم می‌گذریم، ولی حتی به کودک یتیمی که طعم پدر را نچشیده فکر هم نمی‌کنیم، ما نباید به این افراد که برای سال نو لباس و خوراک می‌خواهند فکر کنیم؛ ما نباید یک سوم خرجی را که برای یکی از کودکان‌مان می‌کنیم برای چندین کودک بی سر پرست بکنیم. ما نباد یک پنجم خرجی را که برای ظاهر خود و دکوراسیون خانه‌مان می‌کنیم، برای رفاه حالِ چندین مستمند بکنیم.

بیایید برای پایان دادن به بی‌خیالی نسبت به همنوعان خود در سالی که در حال گذر است، و شروع یک اندیشه نوع و نگرشی زیبا و روشی دل‌انگیز در زندگی خود، در سال جدید، نسبت به دیگران که نیازمند هستند مهربان باشیم و دست انها را بگیریم تا شاید انجایی که لازم شد "او" دست ما را بگیرد.

 ته نوشتِ  اول: بنده دوست ندارم کسی را مجبور به کاری کنم٬و یا بگویم که من انسان خوبی هستم٬ بنده خودم دوست دارم به دیگران کمک کنم و در این امر از شماها نیز می‌خواهم تا این کار را بکنند تا در سال جدید افراد بیشتری شاد باشند و دل‌های بیشتر در سر سفره عید بخندند !

ته نوشتِ دوم: به امید روزی که سر سفره هر انسانی غذای کافی برای خوردن باشد !




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 6:32 PM روز یکشنبه 25 اسفند1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام به شما که با خواندن وبلاگ٬ من را خرسند و دل گرم می‌کنید. 

پست امروز به چند کلمه ختم می‌شود و یک عکس که گویایی خیلی از حرف‌هاست.

کودک فلسطینی در غزه

فریاد تو بهره چیست ؛ تو باید میان لگدهای قدرتمندان محو شوی. آری فریادت را کسی نخواهد شنید٬ سکوتی تلخ هم ‌جا را فرا گرفته است. حقوق بشر شعاری است برای قدرتمندان٬ تا خود را به نمایش بگذارند. بشر از دست قدرتها به ستوه امده است، دلها همه تاریک شده‌اند و صدای فریاد تو را کسی پاسخی ندارد.

به امید ازادی بشر از دست قدرتمندان و خود خواهان.

موفق باشید.

یا علی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 11:53 PM روز سه شنبه 10 دی1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام٬ سلامی به سرخی انار شب یلدا.

می‌خواستم از گذشته برای شما بنویسم ولی دیدم که آنچه در گذشته بود همانجا مانده پس لذومی ندارد که من در مورد آن سخنی به میان بیاورم. گذشته را در گذشنه دفن کرده‌ام و آینده را به باد سپرده‌ام و در حال به خود فکر می‌کنم، چگونه می‌گذرد زمان و چگونه آینده در کمین است.

صدای شاملو با آن موسیقی ضمیمهء استثنایی٬ تمام خانه را فرا گرفته و من تنهایی(خوشی) خود را در میان دود سیگار محو کرده‌ام و به کریستال‌های برف می‌نگرم که چه آرام بدون هیچ دقدقه‌ای بر خاک بوسه می‌زنند و این زمین است که شکست می‌خورد و مغلوب سفیدی این برف می‌شود و اینجاست که برف سادگی خود را به رخ می‌کشد... .

امروز بعد از سال ها ذوق خود را نشان دادم و یک شب یلدای به یا ماندنی را با خانواده به برگهای خاطر سپردم٬ نمی‌خواستم امسال مثل سالهای گذشته یلدا را بدون خاطره فراموش کنم بدون هیچ شیرنی بدون هیچ ... ، نمی‌خواستم تنها باشم٬ به خانواده پناه بردم و جالب بود و خوش گذشت . اول شام را خوردیم و بعد بساط را به راه کردیم و آماده شدیم و چند عکس یادگاری از بساط مان انداختیم  که نمونه ان را پائین می بینید . خیلی شور انگیز بود و لذتی توصیف نشدنی داشت برای من٬ بخصوص انار که من با او شبهایی را به تنهایی با هم بودیم و حال در جمع سخن از زیبایی ان به میان آورده بودم. بعد از کمی تفریح شروع کردیم به خواندن دیوان خواجه شیرازی و لذتی بس زیباتر و دلبرک‌انتر را من احساس می‌کردم و با خود به این می‌اندیشیدم که می‌توانم زیبا زندگی کنم اگر خود بخواهم . یکی از شعر‌های که از دیوان انتخاب کردم را برای شما تایپ می‌کنم تا شما هم در این لذت معنوی شریک ما باشید و شاید همراهان ما حساب شوید.

 شب یلدا 1387

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

    خراب بــــاده لعل تـو هوشيــــاراننــد

تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز

    و گـر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زير زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

   کــه از يمين و يسارت چه سوگوارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين

 کــه از تطـاول زلفـت چه بی‌قــرارانــنــــد

نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس

کـــه عندلــيب تو از هر طرف هــزارانند

نصيب ماست بهشت ای خداشناس برو

کـــه مستحق کرامت گـناهــکارانـــنـد

بيا به ميکده و چهره ارغوانی کن

مـــرو به صومعه کان جا سياه کارانند

تو دستگير شو ای خضر پی خجسته که من

پـيـاده مـی‌روم و همرهان سـوارانـند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

کـه بسـتگـان کـمند تو رستگارانــند.

من سال قبل یک مطلب یا می‌شود گفت یک مقاله برای شب یلدا اماده کرده بودم که به نظر نسبتاً کامل و شیواست. شما می‌توانید از ---- اینجا ---- به این مطلب دسترسی پیدا کنید.

شبتون، شب یلداتون، بلندترین شب سالتون، شبه چله‌تون قشنگ و خودتون همیشه شاد. یا علی

------------------

بیشتر بخوانید در مورد شب یلدا




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 2:28 AM روز یکشنبه 1 دی1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام

داره بارون میاد، دلم گرفته... دارم به شعر "سکوت سرشار از ناگفته‌هاست" با صدای شاملو گوش می‌دهم. یک سال پیش حدود یک ماه قبل‌تر از این که هستیم یعنی در مهر ماه  86 من این وبلاگ را راه انداختم و به مدت یک ماه هیچ مطلبی برای آن نفرستادم تا این روز فرا رسید یعنی سیزدهمین روز از ماه آبان، و من چند جملی از دکتر شریعتی  را برای افتتاح انتخاب کردم و وارد دنیای جدید شدم دنیای که افکار متفاوتی در آن موج می‌زد و من هر روز حریس‌تر شدم نسبت به این افکار و با هر قشری که می‌پنداشتم که ممکن است از او چیزی یاد بگیرم به گفتوگو می پرداختم.

من یک سال پیش تو این دنیا یک کاری کردم که بتوانم افکارم را قسمت کنم بین آنهای که مشتاق هستند. و به ذم خودم در این کار موفق نبودم و نتوانست به خوبی آانچه در ذهن داشتم را اجرا کنم. ولی لطفه برخی از بازدید کنندگان که مطالب را می‌خواندن و از نظر آنها در این امر موفق به نظر می‌رسیدم. من را امیدوار کرد که به این کار ادامه دهم.

من از طریق وبلاگ بعد از سال‌ها تنهای از دوباره با کسی آشنا شدم که به نظرم انسان جالبی بود و برای مدتی من را از تنهای بیرون آورد ولی من برای تنهای خودم دل تنگ شده بودم و بسیار مشتاق بودم به دوران تنهای باز گردم چون من انسان ... نبودم. و حال چند وقتی هست که او از من یادی نمی‌کند و من هم به رسم دوستی گذشته با آن، گاهی سراغی می‌گیرم .

خلاصه چند روزی بود که با خود کَلَ‌نجار می‌رفتم که ایا برای این روز مطلبی بگذارم خوب هست یا نه که آخر تصمیم گرفتم که این کار را بکنم. امیدوارم در این یک سال که گذشت برای بعضی‌ها مفید واقع شده باشم. به امید آن که یک سال دیگر ولی بهتر از گذشته در کنار شما باشم.

موفق باشید.

یا علی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 3:44 PM روز دوشنبه 13 آبان1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام عرض می‌کنم خدمت تمام عاشقان علی (ع). و این روز را به شما تسلیت عرض می‌کنم.

می‌خواستم برای شهادت مولا یک مطلب خوب بنویسم ولی نمی‌دانم که چرا به علی (ع) می‌رسم قلم روانم مکس می‌کند خجالت می‌کشد از نوشتن، نمی‌دانم چه سری است این نام علی که بر زبان می‌آورم زبانم با تردید می‌گوید یا علی، در این مبهوت ماندم که چرا شرمم می‌شود به نام مقدست بنگرم و در او نظاره کنم ؟ در حسرت ان مانده‌ام که نامت را به گوش که می‌شنوم لرزه بر اندام نافتد.

خیلی چیزها هست که نمی‌دانم، به تو که می‌رسم هیچ نمی‌دانم و هیچ باور نمی‌کنم که تو امام من باشی و من در این حد پست باشم تو مولای من باشی من این چنین ... ، نام زیبایت را به دروغ بر زبان جاری می‌کنم ولی ای کاش کمی صداقت در سخنم باشد وقتی می‌گویم  (یا علی) کاش وقتی می‌گویم یا علی به یاد تو باشم، کاش آنگاه که سخن از تو می‌گویند من به دروغ نگویم که این همان مولای من است نگویم که تو را می‌شناسم چون...

از تو می‌خواهم مرا در نزد خدای خود وساطت کنی از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و از خدای خود بخواهی که مرا ببخشد. خیلی خواسته‌ها هست که از تو می‌خواهم ولی...

 

این روز را به تمام شیعیان تسلیت عرض می‌کنم. 

 

امیدوارم در تمام عمر زندگیم حتی برای چند لحظه که شد بتوانم مانند علی زندگی کنم.آه‌ه‌ه‌ه....

 

معذرت می‌خوام اگر وقت شما را گرفتم. ما را هم دعا کنید.




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 2:43 AM روز دوشنبه 1 مهر1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام به همه...

می‌خوام شروع کنم به نوشتن ولی نمی‌دانم از کجا شروع کنم ! با این حال این را می‌دانم که می‌خواهم از گذشته صحبت کنم از دوران مدرسه . خوب میشه گفت علت این مطلب هم این که الان به روز‌های آغازین مدرسه نزدیک می‌شیم و من هم که چند سالی هست که به جای مدرسه دانشگاه را انتخاب کردم ولی با دیدن بچه‌های که برای مدرسه رفتن دارن اماده میشن، اشتیاق این را داشتم که یادی از گذشته کنم . یادی از روزهای که اصلاً دوست‌شان نداشتم و با نزدیک شدن به ایام مدرسه یک حس عجیبی و غریبی به من دست می‌داد ترس و هراس به همراه شوق  و شعف ، مدرسه مانند یک زندان بود برای من نه دوست داشتم نمره خوب بگیرم و نه مانند سربازهای اجباری، موهایم را کوتاه کنم و به دستورات معلم و ناظم و مدیر... گوش فرا دهم، من دوست داشتم ازاد  باشم و در تنهائی بازی‌های کودکانه کنم.

هیچ وقت اولین روز مدرسه از خاطرم نمی‌رود وقتی رفتیم تو کلاس و مادرم برگشت خانه به شکل عجیبی دلم گرفت زدم زیر گریه بلند شد از کلاس امدم بیرون و می‌خواستم برگردم خانه، گریه می‌کردم و به قول معروف هیچ کس جلو دارم نبود، به جز یک نفر که تو همون اولین برخورد فهمیدم از احساس من چیزی سرش نمی‌شه من وسط حیاط مدرسه گریه می‌کردم تا این که این زن بد اخلاق امد و گفت ( عزیزیم) چرا گریه می‌کنی و من از انجای که فهمیده بودم داره به دروغ میگه عزیزم جوابش را ندادم و بازم به کار خودم ادامه دادم تا اون دستم رو گرفت و گفت بیا بریم تو کلاست که من خودم رو از دستش نجات دادم و بعد خانوم بهداشت تبدیل شد به ان کسی که من او را تصور می‌کردم به یک ( اهریمن)، خوب می‌دونستم اون پیش خودش فکر می‌کنه که من یک بچه لوسم و از روی بچه ننر بودن دلم برای مادرم تنگ شده ! ولی اون اشتباه می‌کرد من فقط و فقط از اون زندان بدم می‌آمد.

بعد در همان حال بودم که ناگهان خانوم بهداشت دیگه از دسته گریه‌های من عاصی شد و کاری کرد که من هنوز هم یادم هست ان با بی‌توجی تمام کیف که من آن را با تمام شوق و اشتیاق خریده بودم از دستم گرفت و برد توی سطل بزرگ زباله انداخت و من را وسط حیاط رها کرد و کسانی که در اطراف من بودن را راند و من ماندم  در میان شیون‌های خودم. کمی بیشتر گریه کردم ولی هیچ کس برای ارام کردنم نیامد و من از جا برخواستم، با تلاش زیاد کیف را از سطل برداشتم و همچنان گریه می‌کردم  و از در مدرسه خارج شدم. به سمت خانه رفتم وقتی به خانه رسیدم در چند قدمی در‌به خانه بودم تا باز شادی را از سر گیرم ولی پدرم به استقبالم امد و گفت اینجا چه می‌کنی باید در مدرسه باشی، نمی‌دانم از اطرافیان چه کسی بود با خنده گفت حتماً از مدرسه فرار کرده.

پدر از من پرسید: اری راست می‌گوید، باز گریه را از سر گرفتم و گفتم : بله، یادم نمی‌آمد تا ان زمان پدرم مرا زده باشد ولی برای اولین بار مزه سیلی پدرم را چشیدم و از ترس خودم را خراب کردم، مادرم امد و من را برد خانه پدرم هم پشت‌بند ان امد و من از ترس نمی‌دانستم چه کار باید بکنم و پیش خود می‌پنداشتم باز هم کتک خواهم خورد ولی چهره پدرم را که دیدم متوجه شدم از کاری که کرده سخت پشیمان است و دل آزرده، آمد جلو و مرا ملامت کرد و بعد لباس‌های من را عوض کردند و از دوباره راهی مدرسه شدیم و از من علت فرار از مدرسه را خواستند و من چون علت موجهی نداشتم یکی از هم کلاسی ها را به خانوم معلم (معلم کلاس اولم، زنی مهربان که به هیچ وجه شباهتی به معلم نداشت خیلی مهربان وزیبا بود.) معرفی کردم و او من را بغل کرد و به صورت کاملاً نمایشی به هم کلاسی گفت من را اذیت نکند، و بعد از ان من را در کنار خود نشاند. بعد از این اتفاق من همان حس را نسبت به مدرسه داشتم ولی با این حال مجبور بودم بروم و در ان فضا قرار بگیرم.

ولی حال که به ان زمان می‌اندیشم افسوس می‌خورم و اه... ای از ته دل می‌کشم که ایکاش بشود روزی باز به گذشته بازگردم و برای خرید کیف و وسایل مدرسه با شوق به بازار بروم  و در روزهای آغازین با همان حس به مدرسه بروم، با بچه‌های کلاس شلوغ کنیم و بازی‌های بچه‌گانه کنیم، درس‌ها را بخوانیم و صد آفرین بگیریم و گاهی از روی تنبلی درس نخوانیم و از روی بلد نبودن درس‌ها جریمه مدرسه را بنویسیم و گاهی بدتر با ترکه نمیدانم کدام درخت تنبیه می‌شدیم، یا بزرگ‌ترها که در راه مدرسه بودند را عصبانی و بعد از آنها معذرت خواهی کنیم.

یادش به خیر زیبا بود گذشته شیرین .

 

پ.ن/: سیلی پدرم تنها علتی بود که من درسم را ادامه دادم، شاید همیشه از ترس ان سیلی درس را خوانده‌ام.

پ.ن//: کاری که خانوم بهداشت مدرسه با من کرد هیچ وقت انگیزه من را برای مدرسه رفتن بیشتر نکرد.

پ.ن///‌: حال که به گذشته فکر می‌کنیم می‌فهمیم چه روزهای خوبی را پشت سر گذاشتیم ولی در حال که قرار می‌گیریم ناراضی از همه چیز و شاکی از همه کس هستیم .




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 4:17 PM روز جمعه 29 شهریور1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام به آشانایان و رهگذران ... 

 

چندی بود می‌خواستم در مورد نمایشگاه کتاب سخنی بنویسم. اما در حقیقت وقت نداشتم که یک جمع‌بندی کلی از این نمایشگاه را برای دوستان آماده کنم. به هر‌حال بعد از اتمام نمایشگاه برای اینکه مطلب تازگی خودش را از دست ندهد شروع کردم به نوشتن در مورد بیست‌یکمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران:

 

ورود به نمایشگاه و جستجو:

چند روزی از افتتاح نمایشگاه می‌گذشت برای تماشا و تهیه چند کتاب که مد نظرم بود راهی نمایشگاه شدم. از یکی از ورودی‌ها وارد مصلی بزرگ تهران شدم، که به نظر من جای کار دیگری است، نه نمایش یا به فروش گذاشتن کتاب. در میان راهی که به محل اصلی نمایشگاه می رفت٬ نقشه نمایشگاه را که به صورت یک موشک کاغذی بر روی زمین افتاده بود برداشتم و استفاده کردم ولی به دادم نرسید.خلاصه شبستان را یافتم و با خوشحالی عرق پیشانی را پاک کردم.

 

حال باید به دنبال انتشارات مد نظرم می‌گشتم، از آنجای که مشتاق به دیدن تمامی انتشارات بودم و انتشاراتی که من از آنها کتاب می‌خواستم در سالن پراکنده بود باید تمام شبستان را زیر‌و‌رو میکردم، از راهروهای انتهای یعنی از انجای که وارد شده بودم شروع به تماشا کردم.

 

انتشارات:

»نمایشگاه هم شلوغ بود بعضی از انتشارات معروف مانند:چشمه، ققنوس، آگاه، مرکز، کاروان و... سر‌شان شلوغ‌تر بود و باقی ناشران برای فروش کتاب، از کتابهای منتشر شده توسط همان انتشارات معروف استفاده می‌کردن و فقط  برای آب‌رو داری چندی کم از خود مایع گذاشته بودن.

»انتشارات مذهبی هم میتوانم به جرات بگویم چیزی در چنته نداشتن و 30٪ و یا بالاتر از 30٪ از نمایشگاه را قبضه کرده بودن، به جز چند انتشارات خوب مانند:انتشارات آستان قدس رضوی، شمس الشموس و... که کتابهای همیشگی را به نمایش گذاشته بودن به‌اضافه چند کتاب جدید.

 

کنجکاوی:

عواملی که در غرفه‌ها بودن با یکدیگر به گفت‌و‌گو می‌پرداختن و از انجای که من هم خیلی کنجکاو بودم به صحبت‌های بعضی از مدیران و عوامل انتشاراتی که می‌شناختم گوش فرا می‌دادم و در میان سخنان آنها نکته‌های جالبی را می‌جستم به طور مثال:

»یک از مدیران می‌گفت فلان کتاب( از گفتن نام کتاب اجتناب میکنم) در ابتدا به این قطر که الان می‌بینیم نبود و فقط برای اینکه قیمت تغیر کند به کتاب مطالبی اضافه شده. البته باید گفت کتاب تعریف نشده به اول و آخر آن مطالبی افزوده‌اند.

»در غرفه دیگری از یکی از مدیران نشریات شنیدم که ده کتاب از صادق هدایت، سه کتاب از صادق چوبک و... از نمایشگاه جمع‌آوری شده‌اند.که جای تعصف دارد.

»و از خانومی در انتشارات روشنگران که اگر اشتباه نکنم مدیر آن نشریه بود شنیدم " تهران دچار تب فرهنگی شده" که جمله جالبی بود.

 

توجه:

وقتی در راه‌روهای سالن می‌چرخیدم متوجه نکات جالبی شدم:

»در میان انتشارات حاضر ناشرانی مانند ویستار و... به چشم نمی‌خوردن، ممیزی کتاب هم که جای خود را داشت، ولی حضور انتشارات خوارزمی در نمایشگاه که انتشارات مهمی است بعد از چند سالی غیبت قابل تقدیر بود.

»حضور زردشت اخوان ثالث پسر مهدی اخوان ثالث در غرفه زمستان نظر من را به خود جلب کرد و باعث شد چند کلامی با هم سخن بگویم که برای من اتفاق خوبی بود و لذت بردم و یکی دیگر از کتب آن شاعر بزرگ را خریداری کردم.

»در یکی دیگر از راه‌روها با غرفه نشر جوان رو‌به‌رو شدم که...

 

ادامه مطلب را بخوانید

امیدوارم توجه‌تان به نکاتی که در متن آمده جلب شود و منظور من را بفهمید.




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 9:46 PM روز سه شنبه 24 اردیبهشت1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

 
ادامه مطلب
  لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed




به نام دوست

سلام بر پاکان ایران زمین امیدوارم سال که گذشت سال خوبی برای شما بوده و اگر هم نبوده مهم نیست چون گذشته و باید از حال به فردا فکر کنیم و به امید روزهای خوب باشیم.

می‌خواهم از عید نوروز بنویسم و از گذشته ٬از گذشته‌ای که توش ریا نبود دروغ نبود گناه نبود یک چیز بیشتر بلد نبودیم و ان هم این بود: دوست داشتن.اره فکر کنم درست هدس زدی از کودکی ها سخن به میان اوردم و میخواهم از ان زمانها صحبت کنم که ما بچه بودیم و به دنبال بازیهای بچه گانه ولی بدون دروغ.

یادش بخیر هیچ وقت یادم نمیره٬ همه روزها یک طرف این دم دمای عید یک طرف و به انتظار پدر نشستن تا بیاد و بریم لباس بخریم بدون اینکه تو دلمون به کسی فکر کنیم و بخواهیم نشون بدیم که اره لباس من از تو گرونتره و اتی کت(مارک) این شرکت روشه... و از این کارهای که ادم بزرگا میکردن به دور بودیم و فقط شاد بودیم که عید میخواد بیاد و کلی عیدی میخواهیم بگیریم بعدش حل و حوله میخواهیم بخریم چون پول خودمونه.

اره یادش بخیر تو خیابونای تهران دست تو دست بابا بدون هیچ غرور و روح استقلال طلبی و فقط  به ماهیهای قرمز فکر میکریم و سبزه.اماده عید میشدیم تا سال تحویل بشه و کلی رو بوسی و شکلات ٬ اجیل و از همه مهم تر عیدی که نگو. دلم برای یکی از ان دویست تومان های پدر بزگ که صورتی خندان و پر از مهربانی داشت تنگ شده(خدا رفتگان شما را هم بیآمرزد) همیشه دوست داشتم هر کس که عیدی میده پول های نو بده و فقط بخنده و مبلغ مهم نبود.یادش بخیر

ولی حالا دیگه از اون خبرا نیست تا دلتون بخواهد دروغ میگیم ریا میکنیم گناه میکنیم و دوست داشتنم که نگو خبری ازش نیست...

حالا دیگه به انتظار پدر نمی شینیم تا دست تو دستش بریم خرید  حالا دیگه فقط به فکر اینیم که لباس گرون بپوشیم چرا چون لباس مارک دار شخصیت میاره... حالا ما شدیم ادم بزرگا (خوش به حال بچه ها) و فقط به فکر چیزی که نیستیم عید و عیدی حل و حوله است.ماهی قرمز نگاه نمیکنیم هیچ کاج کریسمس میخریم چون کلاس بیشتری داره... فقط حالتی که تغیر نکرده یاد پدر بزرگ که هنوزم جاش خالی.

**خلاصه با همه این تفسیرها میگم عیدتون مبارک بدون هیچ دروغ٬ ریا ٬ مارک٬ کاج و...

ته نوشت: با شعری از سعدی حرفهای خودم را تمام می‌کنم.

آدمی نيست که عاشق نشود فصل بهار    هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است.




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 3:17 AM روز پنجشنبه 1 فروردین1387
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed