تبليغاتX
سکوت دل



سکوت دل

در این تارنگار می‌نویسم تا شاید نوشتن را تمرین کرده باشم

به نام دوست

بهار آمد، درست مثل پارسال و پیارسال ...‌! این بهار میاد و میره و تنها یک چیزه که تو ذهن من و تو می‌مونه٬ خاطرهای بهار. اونم عیدیش، اون عیدیی که از پدر بزگ می‌گیریم و کلی کیف می‌ده و کلی خوشحال می‌شیم که اره پدربزرگ داره لبخند میزنه و با یه صورت ریشو می‌خواد صورت تو رو ببوسه، ادم قلقلک‌ش میاد ! ولی حال میده، پدربزرگِ هر چی باشه سالی یک بار می‌خواد به تو حال بده و تو رو ببوسه اونم با لبخند. تو هم باید از خدات باشه، اون لبخند مهربون رو نگاه کن، دویست تومانی نوع رو نگاه کن باید بگیریش بزاریش لای قرآن. با همه‌ی این حرف‌ها دوست دارم یه بار دیگه از دست اقام(پدربزرگ) عیدی بگیرم و اون هم با اون چهره مهربونش منو ببوسه. ولی افسوس که چند سالی هست که دیگه خبری از عیدی‌های پدر بزرگ نیست، دیگه خبری از اون لبخند زیبا نیست، دیگه خبری از جمع شدن ما بعد از سال تحویل تو خونه اقا نیست. اره دیگه خبری از اون دوران بچه‌گی ما نیست. پدر بزرگ دو سال پیش فوت کرد و دیگه هیچ وقت از اون عیدی‌ها و بوسه‌های دم عید خبری نیست دیگه از اون صدای نازشم خبری نیست.

یادت بخیر پدر بزرگ !‌ من همیش دوست داشتم / یا علی




نويسنده : سکوت دل ; ساعت 11:58 PM روز شنبه 1 فروردین1388
دسته بندي : حرفهای خودمانی

    لينک مطلب  


ارسال به:  Bookmark and Share | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام | Donbaleh | Subscribe to Feed